پاکباز عرصه عشق

شهید تیمسار امیر سرلشگر خلبان عباس بابایی


سائلی را گفت آن پیر کهن                   چند از مردان حق گویی سخن

گفت خوش آید زبان را بر دوام               تا بگوید ذکر ایشان را مدام

گر نیم زایشان از ایشان گفته ام           خوشدلم کاین قصه از جان گفته ام

 

"این شهید عزیزمان انسانی مومن و متقی و سربازی عاشق و فداکار بود و در طول این چند سالی که من ایشان را می شناختم، همیشه بر همین خصوصیان ثابت و پابرجا بود."

"او هیچگاه به مصالح خود فکر نمی کرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مد نظر داشت.او فرمانده ای بود که با زیر دستان بسیار فروتن و صمیمی بود اما در مقابل اعمال بد و زشت، خیلی بی تاب و سختگیر بود."

"این شهید عزیز، یک انقلابی حقیقی و صادق بود و من به حال او حسرت می خورم و احساس می کنم که در این میدان عظیم و پر حماسه از او عقب مانده ام."

فرمانده معظم کل قوا، امام خامنه ای

زندگی نامه شهید بابایی:

شهید بابایی در سال 1329، در قزوین دیده به جهان گشود.دوره ابتدایی و متوسطه را در همان شهر طی نمود و در سال 1348، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذرانیدن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد.

با ورود هواپیماهای پیشرفته اف ـ 14 به نیروی هوایی، بابایی که جزو خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای جنگی اف ـ 5 بود، به همراه تنی چند از خلبانان برای پرواز با هواپیمای اف ـ 14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.

با اوجگیری مبارزات مردم علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یکی از کارکنان انقلابی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش وارد میدان مبارزه شد.

پس از پیروزی انقلاب، وی علاوه بر از انجام وظایف روزمره، سرپرست انجمن اسلامی پایگاه نیز شد.شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/5/1360 فرمانده پایگاه شد.

شهید بابایی، با کفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد؛ در تاریخ 9/9/62با ارتقای به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی ارتش منصوب و به تهران منتقل شد.او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری که در طول سال های دفاع مقدس به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی برتاریخ نیروی هوایی ارتش افزود و با بیش از 3000ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم عمر خویش را در پروازهای عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد به نحوی که چهره آشنای بسیجیان و یار وفادار فرماندهای قرارگاه های عملیاتی شناخته شد.او تنها از سال 1364تا هنگام شهادت، بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.

شهید سرلشگر بابایی به علت لیاقت و رشادتهایش در تاریخ8/2/66 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال در حالی که به درخواست های پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ "نه"را داده بود، در روز عید قربان در یک عملیات برون مرزی، به شهادت رسید.از نزدیکان شهید نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری های بیش از حد دوستان جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: تا عید قربان خودم را به شما می رسانم و شگفت این که شهادت او برابر با روز عید سعید قربان بود.

وی هنگام شهادت 37سال داشت و اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز به آرزوی بزرگ خود که شهادت بود، دست یافت و نام پرآوازه اش درتاریخ پرافتخار جمهوری اسلامی ایران جاودانه شد.

 آنچه در پی می آید، گوشه ای از خاطرات این سرباز فداکار اسلام از زبان دوستان، بستگان و همرزمان ایشان است.

روح بزرگ عباس

در سیره پیامبر گرامی اکرم (ص)آمده است که آن حضرت کم هزینه و بسیار بخشنده و یاری کننده بودند.از ویژگی های آشکار عباس نیز سادگی و بی پیراگی او بود. می خواهم بگویم که عباس واقعاً دارای شخصیتی اینچنینی بود. او هر چه داشت به دوستانی که احساس می کرد نیاز دارند می داد و کمتر یا بهتر است بگویم اصلاً به فکر خود نبود. او به هیچ وجه اهلِ تکلّف و تجمّل نبود.

به یاد دارم در پایان دوره آموزش خلبانی در آمریکا، هنگامی که به ایران باز می گشت، به همراهِ خانواده برای استقبال به فرودگاه مهرآباد رفته بودیم.پس از چند ساعت انتظار سرانجام هواپیما بر زمین نشست و دقایقی بعد عباس را در سالن انتظار ملاقات کریدم.پس از روبوسی و خوش آمد گویی، او از من خواست تا به قسمت ترخیص فرودگاه بروم و وسایلش را تحویل بگیرم.رفتم و مدتی را به انتظار نشستم تاسرانجام بار و اثاثیه عباس را تحویل گرفتم.چمدان و ساک او از همه ساکها و لوازم دیگر مسافرین، کم حجم‌تر به نظر می آمد.در بین راه به شوخی از او پرسیدم:

ـ برای ما سوغات چه آورده ای؟ ان شاء الله که چیز قابل توجهی است.

او مثل همیشه لبخندی زد و سرش را با علامت پاسخ مثبت تکان داد. ما به راه افتادیم. پس از ساعتی که به منزل رسیدیم، تمام افراد منزل به استقبال عباس آمده بودند و از این که پس از مدتها دوری از ایران، دوباره او را می دیدند خیلی خوشحال بودند.چند ساعتی به دیده بوسی و احوالپرسی گذشت. وقتی که خانه خلوت شد به شوخی گفتم:

ـ حالا نوبت وارسی سوغاتی های عباس آقاست.

عباس چمدان را باز کرد.با کمال شگفتی مشاهده کردیم، آبریزی را که با خود از ایران برده بود در میان نایلونی پیچیده و در کنار آن چند دست لباس دانشجویی و لباس خلبانی بود.در ساک دستی‌اش هم تعدادی نوار «تعزیه»و یک مجلّد «قرآن» و کتاب «مفاتیج الجنان» همراه با تعدادی کتاب فنّی و پروازی به زبان انگلیسی بود.خندیدم و گفتم:ـ مرد حسابی!من بیش از پنجاه، شصت تومان بنزین سوزانده ام تا به استقبال تو آمده ام و تو از آن طرف دنیا این آبریز را آورده ای؟!

در حالی که به نشانه شرمندگی، سرش را به زیر انداخته بود، برگشت و با لهجه شیرین قزوینی گفت:تو که میدانی؛ آنجا آنقدر گرانی است که حد ندارد.

آن روز شاید دیگران به مقصود او پی نبردند؛ ولی من با سابقه ای که از او سراغ داشتم، منظور او را از گرانی دریافتم و به یقین دانستم که عباس آنچه را که مازاد بر مخارج خویش بوده، به نشانی دوستان و آشنایان بی بضاعتش در نقاط ایران می فرستاده و مثل همیشه آن دوست، نامی و نشانی از عباس نمی‌یافته است.

 

عیدی سربازان

پنج یا شش روز به عید سال 1361 مانده بود .ساعت 10 شب شهید بابایی به منزل ما آمد و مقداری طلا که شامل یک سینه ریز و تعدادی دستبند بود به من داد و گفت: فردا به پول نیاز دارم، اینها را بفروش.

گفتم: اگر پول نیاز دارید، بگویید از جایی تهیه کنم.

او در پاسخ گفت: تو نگران این موضوع نباش. من قبلاً اینها را خریده ام و فعلاً نیازی به آنها نیست.در ضمن با خانواده ام هم صحبت کرده ام.

من فردای آن روز به اصفهان رفتم. آنها را فروختم و برگشتم. بعدازظهر با ایشان تماس گرفتم و گفتم که کار انجام شد. او گفت شب می آید و پول ها را می گیرد.شهید بابایی شب به منزل ما آمد و از من خواست تا برویم بیرون و کمی قدم بزنیم.من پول ها را با خود برداشتم و رفتیم بیرون.کمی که از منزل دور شدیم، گفت :وضع مناسب نیست.قیمت اجناس بالا رفته و حقوق کارمندان و کارگران پایین است و درآمدشان با خرجشان نمی خواند و.....

او حدود نیم ساعت صحبت کرد .آنگاه رو به من کرد و گفت:شما کارمندها عیالوار هستید.خرجتان زیاد است ومن نمی دانم باید چه کار کنم.بعد از من پرسید:این بسته اسکناس ها چقدری است ؟ گفتم:صد تومانی و پنجاه تومانی.پول ها را از من گرفت و بدون این که بشمارد، بسته پول ها را باز کرد و از میان آنها یک بسته اسکناس پنجاه تومانی درآورد و به من داد وگفت این هم برای شما و خانواده ات.برو شب عیدی چیزی برایشان بخر.

ابتدا قبول نکرد بعد چون دیدم ناراحت شد، پول را گرفتم و پس از خداحافظی، خوشحال به خانه برگشتم. بعدها از یکی از دوستان شنیدم که همان شب پول ها را بین سربازان متأهل که قرار بود فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزندانشان بروند تقسیم کرده است.

اسم خودش را خط زد

 

عباس همیشه علاقه داشت تا گمنام باقی بماند.او از تشویق، شهرت و مقام سخت گریزان بود.اگر کسی با او برخورد می کرد، خیلی زود به این ویژگی اش پی می برد.

زمانی که عباس فرمانده پایگاه اصفهان بود یک روز نامه ای از ستاد فرماندهی تهران رسید.در نامه خواسته بودند تا اسامی چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشویق و اعطای اتومبیل به تهران بفرستیم.در پایان نامه نیز قید شده بود که «این هدیه از جانب حضرت امام است.»عباس نامه را که دید سکوت کرد و هیچ نگفت.ما هم اسامی را تهیه کردیم و چون با روحیه او آشنا بودم، با تردید نام او را جزو اسامی در لیست گذاشتم.می دانستم که او اعتراض خواهد کرد.از آنجا که عباس پیوسته از جایی به جای دیگر می رفت و یا مشغول انجام پرواز بود. یک هفته طول کشید تا توانستم فهرست اسامی را جهت امضاء به او عرضه کنم. ایشان با نگاه به لیست و دیدن نام خود قبل از این که صحبت من تمام شود، رو به من کرد و با ناراحتی گفت:

ـ برادر عزیز! این حق دیگران است؛ نه من.

گفتم: مگر شما بالاترین ساعت پروازی را ندارید؟ مگر شما شبانه روز به کارکنان این پایگاه خدمت نمی کنید؟ مگر شما... ؟

ولی می دانستم هر چه بگویم فایده ای نخواهد داشت. سکوت کردم و بی آنکه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم. روی اسم خود خط کشید و نام یکی دیگر از خلبانان را نوشت و لیست را امضا کرد.در حالی که اتاق را ترک می کردم با خود گفتم که ای کاش همه مثل او فکر می کردیم.

 

می برمش حمام

مدتی قبل از شهادتش ، در حال عبور ازخیابان سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم.او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت، بردوش گرفته و برای این که شناخته نشود، پارچه ای نازک بر سر کشیده بود.من او را شناختم و با این گمان که خدای ناکرده برای بستگانش حادثه ای رخ داده است، پیش رفتم. سلام کردم و با شگفتی پرسیدم: چه اتفاقی افتاده عباس ؟ کجا می روی؟

او که با دیدن من غافلگیر شده بود ، اندکی ایستاد وگفت: پیر مرد را برای استحمام به گرمابه می برم . او کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته!

 

 

بابایی از منظر یار

شبِ رفتن، توی خانه کوچکمان، آدم های زیادی برای خداحافظی و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفری می شدند. عباس صدایم کرد که برویم آن طرف، خانه سابقمان .از این خانه جدیدمان که قبل از این که خانه ما بشود موتورخانه پایگاه بود، تا آن یکی راه زیادی نبود. رفتیم آنجا که حرف های آخر را بزنیم. چیزهایی می خواست که در سفر انجام بدهم.اشک همه پهنای صورتش را گرفته بود.نمی خواستم لحظه رفتنم، لحظه جدا شدنمان تلخ شود.گفت:مواظب سلامتی خودت باش، اگر هم برگشتی دیدی من نیستم…. این را قبلاً هم شنیده بودم . طاقت نیاوردم . گفتم: عباس چه طور می توانم دوریت را تحمل کنم؟ تو چه طور می توانی؟ هنوز

اشک های درشتش پای صورتش بودند.گفت:تو عشق دوم منی، من می خواهمت، بعد از خدا. نمی خواهم آن قدر بخواهمت که برایم مثل بت شوی.

ساکت شدم. چه می توانستم بگویم؟ من در تکاپوی رفتن به سفر و او…؟

گفت: ملیحه، کسی که عشق خدایی خودش را پیدا کرده باشد، باید از همه اینها دل بکند.

گفت: راه برو نگاهت کنم.

گفتم :وا… یعنی چه؟

گفت: می خواهم ببینم با لباس احرام چه شکلی می شوی؟

من راه می رفتم و او سرتا پایم را نگاه می کرد. جوری که انگار اولین بار است مرا می بیند. انگار شب خواستگاریم باشد. گفتم: بسه دیگه! مردم منتظرند. گفت: ول کن بگذار بیشتر با هم باشیم.

از خانه که می خواستیم بیرون بیاییم، رفت و یکی از پیراهن هایم را برایم آورد. پیراهن بنفش گل داری که پارچه اش را مادرم از مکه برایم آورده بود. پیراهن خنک و آستین بلندی بود. گفت: این را آنجا بپوش. به خانه که برگشتیم همه شوخی می کردند که این حرف های شما مگر تمامی ندارد. دو ساعت حرف زده بودیم.

اتوبوس ها در مسجد منتظرمان بودند.هم سفرهایمان همه دوست و همکارهای عباس وخانم هایشان بودند. توی حیاط مسجد از شلوغی مرا کناری کشید. می دانست خیلی هلو دوست دارم . زود رفته بود هلو گرفته بود. انگار دوره نامزدی مان باشد، رفتیم یک گوشه و هلو خوردیم . بچه ها هم که می آمدند می گفت بروید پیش مامانی یا بابا جون . می خواهم با مامانتان تنها باشم. اتوبوس منتظر آمدنم بود. همه سوار شده بودند. بالاخره باید جدا می شدیم.

آقای کنار اتوبوس مداحی می کرد و صلوات می فرستاد. یک باره گفت:سلامتی شهید بابایی صلوات. پاهایم دیگر جلوتر نرفتند. برگشتم به عباس گفتم: این چه می گوید.

گفت: این هم از کارهای خداست. پایم پیش نمی رفت. سوار اتوبوس که شدم، هیچ کدام ازآدم هایی را که آن جا نشسته بودند، با آنکه همه آشنا بودند، نمی دیدم.فقط او را نگاهمی کردم که تا وسط های اتوبوس هم آمده بود بدرقه ام و گریه می کردم.جایم را با خانم اردستانی عوض کردم تا وقتی ماشین دور می شود بتوانم ببینمش.خیال این که آخرین باری باشد که می بینمش، بی تابم می کرد. لحظه آخر از قاب پنجره اتوبوس او را دیدم که سرش را بالا گرفته و آرام لبخند می زند. یک دستش را روی سینه اش گذاشته و دست دیگرش را به نشانه خداحافظی برایم تکان می داد.

این آخرین تصویری بود که از زنده بودنش دیدم.بعد از گذشت این همه سال ، هنوز آن لب خند آخری اش را یادم نرفته است .حالا دیگر به بودن و ندیدنش عادت کرده ام .می دانم مرامی بیند.با ما و مراقب ماست . من هم بدون حضور او تحمل این زندگی سخت بعد از شهادتش را نداشتم. بعضی وقت ها صدای در زدنش را می شنوم . بعضی وقت ها صدای سرفه کردنش می آید . دخترم قبل از ازدواجش زیاد او را می دید.حتی سر ازدواج دخترم ، یکی ازدوست هایمان آمد و گفت عباس به خوابم آمده و گفته برای دخترم خواستگار می آید و اسم داماد را هم گفته بود و همین طور هم شد . 11 سال با او زندگی کرده ام ، حالا هم همین طور است .

 

گفت و گو با سرتیپ خلبان علی محمد نادری؛ همرزم و هم کابین شهید عباس بابایی در آخرین پرواز

شهید بابایی متفکری به تمام معنی با ابعاد گوناگون پیشرفته انسانیت و یکی از بنده‌های خاص خدا بود

سرتیپ خلبان علی محمد نادری جدا از این که سابقه دوستی دیرینه با شهید بابایی دارد، خلبان هواپیمایی است که بابایی در آن به شهادت رسید. او در این گفت‌و‌گو از رشادت‌ها و بزرگواری‌های انسانی می‌گوید که تاریخ ایران به او می‌بالد. این گفت‌و‌گو روایت بخشی از این دلاورمردی‌هاست.

 

 لطفا در ابتدا خودتان را معرفی بفرمایید.

 

ـ بنده علی محمد نادری متولد 1329 از شهرستان نهاوند هستم. پس از این که دو سال خدمت سربازی را به‌ عنوان سپاه دانش در ژاندارمری به پایان رساندم، با علاقه‌ای که به پرواز داشتم و تبلیغاتی که نیروی هوایی مبنی بر استخدام داشت به آنجا رفته و استخدام شدم. دو سال در ایران دوران آموزشی و نظامی را گذراندم، سپس برای آموزش پرواز به آمریکا رفته در آنجا دو سال دوره‌ آموزش پرواز با هواپیمای جت شکاری را دیدم. سال 55 به ایران برگشتم و در پایگاه چهارم دزفول دوره  خلبانی تاکتیکی و جنگی را به پایان رساندم.

  از آشنایی خودتان با شهید بابایی بفرمایید.

ـ زمانی که ایشان معاون عملیاتی نیروی هوایی شد، من هم جانشین پایگاه دوم شکاری بودم. چون مشخص‌کردن طرح کلی، هدف‌ها، مسیرها و نوع مهمات با عملیات نیرو بود، ایشان به پایگاه دوم شکاری آمدند. او یکی ‌دو سال قبل از من، دوره آموزش در آمریکا را تمام کرده و به ایران آمده بود. ایشان خلبان اف5 (همان هواپیمایی که من پرواز می‌کردم)، بود. با ورود هواپیماهای اف14 به ایران ایشان که از خلبان‌های تیزهوش نیرو بود برای پرواز با آن انتخاب شد. به ‌هر ‌حال زمانی که من از آمریکا به ایران آمدم موفق به دیدن ایشان نشدم و از ایشان هم اطلاعی نداشتم، چون او در پایگاه اصفهان بود و من در پایگاه تبریز، اما وقتی معاون عملیات شد برای پرواز به پایگاه‌ها می‌آمد. روزی که فکر می‌کنم اوایل انقلاب بود و ایشان تازه معاون عملیات شده بود، به تبریز آمد، در آن زمان، معاون عملیاتی پایگاه دوم تبریز شهید اردستانی بود که از قبل با شهید بابایی آشنایی کامل داشت. من در خدمت شهید اردستانی بودم که ایشان هم از مردان مخلص، شجاع و قهرمان نیروی هوایی بود و من از طریق او با شهید بابایی آشنا شدم. با دیدن درجه وارستگی، شجاعت، مدیریت و گوش به فرمان رهبر انقلاب بودن، من هم شیفته اخلاق و روحیه این شهید بزرگوار شدم. من حدودا دو سه سال قبل از شهادتش در خدمت او بودم و تا قبل از سال 64 عملیات‌هایی انجام می‌دادیم که بسیار هم موفق بود. تا فتح خرمشهر نیروی هوایی ما دارای روش و تاکتیک‌های پرواز بسیار موثر و مفید بود، ما از اوایلی که این جنگ تحمیلی شروع شد با توجه به تجهیزات پیشرفته روز عمل می‌کردیم، پس از این که صدام اولین تجاوز خود را شروع کرد نیروی هوایی با اقتدار و توانایی که داشت برتری هوایی را به دست آورد و تا فتح خرمشهر این وضعیت ادامه داشت، یعنی تا آن زمان نیرو‌های ما در جبهه هم می‌توانستند خوب پیشرفت کنند. اما پس از آن تجاوزگرها و ابرقدرت‌ها به‌ این نتیجه رسیدند که احتمالاً بنیاد حکومتی بغداد و صدام به‌ خطر افتاده لذا اسراری را که در آموزش‌ها به ما یاد داده بودند، روش‌های پروازی که ما داشتیم و تاکتیک‌هایی که به‌کار می‌بردیم را به‌ طور کامل در اختیار عراق گذاشتند. از فتح خرمشهر به ‌بعد برتری هوایی به دست عراق افتاد. تا این که شهید بابایی با فکر نو و هسته خود‌کفایی که در نیروی هوایی کشور به ‌وجود آورد، قرارگاهی به‌ نام رعد تشکیل داد که از پاییز 64 به ‌بعد وارد عمل شد. اگر ما روند جنگ را بررسی کنیم می‌بینیم که از آن تاریخ به‌ بعد نیروی زمینی ما هم موفقیت‌هایی را کسب کرد، مثل عملیات والفجر 8 که فاو گرفته شد یا کربلای ‌5 که در شلمچه نیروهای سنگین عراق منهدم شدند، اینها از موفقیت‌هایی بود که به دنبال فکر جدیدی که شهید بابایی در قرارگاه رعد به‌وجود آورده بود، رخ داد. این مسایل در بررسی‌ها، علت‌ها و روند جنگ کمتر گفته شده که اگر دقت شود محققین به مطالبی که گفته‌ام خواهند رسید.

 گفتید در خلال سال‌های 61 تا 64 چیزهایی به‌ عنوان اسرار که آموزش دیده بودید را آمریکا در اختیار عراق گذاشت. برای این مسأله چه تمهیداتی اندیشیده شده بود؟ و بعد که این اتفاق افتاد چه فرایندی طی شد که ما به برتری مجدد برسیم؟

ـ البته جنگ خواست کشور ما نبود، چون ما در وضعیت تحولی انقلابی بودیم و نه آمادگی داشتیم و نه آموزشی برای جنگ دیده بودیم و نه فکری برای جنگ کرده بودیم، لذا چون جنگ بر ما تحمیل شده  بود، وقتی اتفاقی در جنگ می‌افتاد به فکر چاره اندیشی می‌افتادیم. اوایل که وارد جنگ ناخواسته شدیم با آموزش‌هایی که دیده بودیم برتری هوایی با ما بود، کل نیروهای ما آموزش دیده آمریکا بودند. بعد از این که خرمشهر فتح شد، ابر قدرت‌ها به وحشت افتادند که ممکن است جمهوری اسلامی موجب سقوط عراق شود و در کلیه کشور‌های منطقه گسترش یابد، بنابراین آنها آمدند، کمک کردند و انواع و اقسام سلاح‌های پیشرفته را در اختیار عراق و صدام گذاشتند. تمام روش‌هایی که به ما آموزش داده بودند و تمام چیزهایی که برای ما راز بود همه را در اختیار عراق گذاشتند، چون نمی‌خواستند ما موفق شویم از این مرحله به‌ بعد به چاره‌اندیشی پرداختیم و از گروه‌هایی که این‌کار را انجام دادند گروهی بود که در قرارگاه رعد مستقر بود، که هسته اصلی‌اش به فرماندهی شهید بابایی و دو  شهید بزرگوار دیگر یعنی شهید ستاری که بخش پدافندی را بر‌عهده داشت و شهید اردستانی بود. این سه نفر هسته اصلی و مرکزی قرارگاه رعد را تشکیل دادند. پس از مدتی آن را به پایگاه امیدیه که غیر‌فعال بود بردند و در آنجا به نواندیشی و نوآوری جدید رسیدند که هم در پدافند بعد از سال 66 سرنگونی در فتح فاو یا در والفجر 8 بیش از چهار فروند هواپیماهای جنگنده عراق منهدم شد. در حالی که قبل از سال 64 احتمال این که هواپیماهای ما که برای عملیات به عراق می‌رفتند سانحه ببینند بسیار زیاد بود. یعنی از سال 61 تا 64 این روند وجود دارشت. لذا هم سوانح زیادی در نیروی هوایی داشتیم و هم شاهد توقف عمل در جبهه‌های زمینی بودیم.

  این تدابیر چه بود؟

ـ تغییراتی بود که در روش پروازی و پدافندی ما داده شد، ترکیب استفاده از مهماتی که داشتیم، تجهیزات غربی و شرقی که استفاده می‌شد، دشمنان نمی‌دانستند ما چه‌کار می‌کنیم، لذا روش بومی به ‌وجود آمد که آن را قرارگاه رعد به مدیریت شهید بابایی به‌ وجود آورده بود. سال 64 به‌بعد تحول موقعیت در جبهه را می‌بینیم و برتری هوایی را به‌دست می‌آوریم. و بعد از آن دوباره دشمن به چاره‌اندیشی و حیله دیگری متوسل می‌شود و آن بمب‌باران‌های شیمیایی است.

 اگر مقدور است تا حدی تفاوت قبل و بعد مقطع مورد بحث را تشریح کنید تا مشخص شود که تاکتیک‌های هوایی ما تا سال 61 چطور بود و در آن سه سال که به نواندیشی رسیدیم چه تحولی پیدا کرد؟

ـ ما تا سال 61 یک روش پروازی داشتیم که از آمریکا آموخته بودیم، که تخصصی است و نیروهای آموزش‌ دیده هوایی و خلبانان می‌دانند که این‌ها چیست، مثلاً برای بمباران‌ها از روش اوج گرفتن و شیرجه زدن استفاده می‌کردیم که پس از لو رفتن این روش‌ها را تغییر دادیم. یا مثلاً پدافند ما توسط اف 14 انجام می‌شد که روش خاصی بود و اصلاً هواپیماهای عراقی جرأت نداشتند که به فضای ما بیایند چون وحشت خاصی از هواپیمای ما داشتند، اما پس از فتح خرمشهر این روش در اختیار عراق گذاشته شد، به‌طوری که هواپیماهای پیش‌پا افتاده آنها راحت اف 14ما را طعمه قرار می‌دادند. با تغییر روشی که قرار‌گاه رعد داشت آنها به وحشت افتادند ولی این روش از رازهای پروازی است که الان نیاز نیست من آنها را مطرح کنم. ولی روشی که قرارگاه رعد به وجود آورد با هواپیماهای اف 14 هم می‌توانستیم هواپیماهای پیشرفته‌ای را که در اختیار عراق گذاشته بودند، به راحتی شکار کنیم. الان هم آمریکا واقعاً نمی‌داند هواپیمای اف 14که به ما داده چه توانمندی‌هایی دارد، چرا که برتری اف 14ما یک برتری خاص نسبت به کلیه هواپیماهای کشور‌های اطراف ماست و به هر حال این قدرتی است که ما داریم و روشی است که توسط قرار‌گاه رعد ابداع شده که در واقع در بستر نیروی هوایی گسترش و تکوین یافته است.

هواپیماهای شکاری ما الان به روش‌ها و مهمات خاصی تجهیز شده‌اند که دشمن از آن مطلع نیست و این قدرتی است که در جمهوری اسلامی به وجود آمده است.

در آن زمان با تدبیری که قرارگاه رعد با فکر شهید بابایی به‌وجود آورد، نیروی هوایی جان دوباره ای گرفت.  

قرار‌گاه رعد و این مجموعه که اشاره کردم تدابیری اندیشیدند که هم پدافند و هم آفند زنده شد و با برتری هوایی که نیروی هوایی به‌دست آورد جبهه‌های ما متحرک شدند و موفقیت‌های چشمگیر خوبی را بعد از سال 64 در جبهه‌ها می‌بینیم.

  این فرایند تا چه سالی ادامه داشت؟

ـ تا زمانی که آنها بمباران شیمیایی را شروع کردند، سردشت و حلبچه را زدند. تنها این کار از دست عراق بر‌می‌آمد، با این تدبیر خصمانه و غیر انسانی آنها فاو را گرفته و بسیاری از نیروهای ما را در جبهه‌ها بمباران شیمیایی کردند، مجدداً قرارگاه رعد تدابیری اندیشید. آنها با هواپیما به‌صورت نامحسوس یا با توپخانه‌هایشان شیمیایی می‌زدند و یا در جاهایی مثل سردشت که نزدیک مزر بود یواش می‌آمدند و سریع بر‌می‌گشتند. چون نیروی هوایی ما برتری داشت نمی‌توانستند به عمق کشور نفوذ کنند. ولی در جبهه‌ها و مرزها این‌گونه عمل می‌کردند که با تحرکی که نیروهای ما از لحاظ زمینی هوایی داشتند، می‌بینیم که آمریکا خودش وارد گود می‌شود و هواپیمای مسافربری ما را در خلیج‌فارس مورد هدف قرار داده و عملاً یکی، دو تا از سکوهای نفتی ما را خود آمریکا مورد تهاجم قرار ‌داد، همچنین به ناوگان ما حمله کردند و حتی به یکی از ناوهای ما صدمه زدند. چون با این تدبیر شیمیایی کاری از دست عراق برنیامد، خود آمریکا وارد جنگ شد. روند جنگ را که بررسی کنید حضرت امام مطرح کردند که ما ناخواسته جام زهر را سر‌می‌کشیم، و این زمانی بود که ابر قدرت با ما وارد جنگ شده بود. آنها مصمم بودند که اجازه ندهند جمهوری اسلامی موفقیت نظامی به‌دست بیاورد ولی از آن ‌پس جمهوری اسلامی موفقیت فرهنگی به‌دست آورد، یعنی آنها در ‌پی این بودند که جلوی پیشرفت انقلاب اسلامی را بگیرند، تصورشان این بود که ایران می‌خواهد از طریق نظامی صدور انقلاب بکند، بنابراین خود آمریکا وارد معرکه شد. آمریکا، آلمان، فرانسه و شوروی سلاح‌های پیشرفته‌ای در اختیار عراق می‌گذاشتند، ولی باز می‌بینیم که کاری از دستشان ساخته نیست، در نتیجه عملاً خود آمریکا با ما وارد جنگ شد.

  از روابط خودتان با شهید بابایی بیشتر بفرمایید.

ـ بنده چون علاقه‌ خاصی به شهید بابایی داشتم، اگر ایشان دستوری می‌داد مو‌ به ‌مو اجرا می‌کردم، چون ایشان را یکی از مخلصین انقلاب می‌دانستم و خودم هم علاقه‌مند به این انقلاب بودم. ایشان در سال 64 بنده را به ‌عنوان معاون عملیات پایگاه پنجم امیدیه انتخاب کرد، عملاً من هم یکی از نیروهای قرار‌گاه رعد بودم. آن قرارگاه از سال 64 به بعد پشتیبانی‌های لازم عملیات‌های زمینی را در نیروهای وارد در جنگ انجام می‌داد، تقریباً یک نیروی هوایی متحرک بود که شهید بابایی به وجود آورد. از زمانی هم که کارش را شروع کرد با وجودی که ما سابقه آن‌چنانی نداشتیم، بسیار موفق بود. در اکثر عملیات‌ها من یکی از نفراتی بودم که مستقیم در قرارگاه در خدمت او بودم.

  از خلقیات و روحیات ایشان بفرمایید. نوع نگاهشان به جامعه و انقلاب چطور بود؟

ـ اصولاً اگر بحث و خاطراتی از او گفته شده از ساده، بسیجی و مخلص بودن او صحبت شده که فقط یک بعد از ابعاد شخصیتی شهید بوده، در‌حالی‌که او ابعاد گوناگونی داشت. یک مدیر و فرمانده قاطع و توانمند، یک طراح زبردست و یک آینده‌نگر بسیار توانمند بود که مدیریت اسلامی دلسوزانه‌ای داشت. شهید بابایی یک نیروی هوایی متحرک، مغز متفکر و طراح اکثر عملیات‌های هوایی بعد از معاون شدنش در نیرو بود. از زمانی که ایشان محوریت عملیاتی نیرو را بر‌ عهده گرفت روش‌های جدیدی را به‌وجود آورد. خودش در  هواپیماهای دو کابینه می‌نشست و روش‌ها را به خلبانان یاد می‌داد. نیروهای زمینی را با پرواز‌ها هماهنگ می‌کرد تا زمانی که این پرواز‌ها از میان آنها عبور می‌کنند مورد هدف پدافند خودی قرار نگیرند. شهید بابایی یک فرد نبود، بلکه متفکری به تمام معنی با کلیه ابعاد گوناگون پیشرفته انسانیت بود، یکی از بنده‌های خاص خدا بود که به نظر من درصدی از خصایص حضرت علی را داشت.

  راجع به آینده‌نگری و این مدیریت دلسوزانه‌اش هم بگویید؟

ـ در بحبوحه‌های انقلاب، خیلی از نیروهای خوب نیروی هوایی جذب گروه‌های دیگر می‌شدند، که این باعث مشکلاتی می‌شد. به فرمانده‌هان و مسئولان تأکید می‌کرد که شما نیروسازی کنید، افرادی را بسازید که آینده این کشور به‌ دست آنها باشد. تأکیدش این بودکه اگر ما خودمان در این کشور دوچرخه بسازیم از نظر حمل‌و‌نقل خودکفا می‌شویم، اگر بهترین بنز و هواپیما مثل همین تجهیزات پیشرفته هوایی را کشور‌های بیگانه در اختیار ما بگذارند زمانی که فوت‌و‌فن آن را در اختیارمان نگذارند و ما را منتظر قطعه بگذارند، به درد ما نمی‌خورد، یعنی این دوچرخه‌ای که ما با دست خود ساخته‌ایم و در آن به خودکفایی رسیدیم از آن بنز که آنها در اختیار ما گذاشتند بهتر است. دوچرخه‌ای که داریم و فانوسی که به ‌دست خودمان روشن می‌کنیم هدف ما را بهتر برآورده می‌کند تا تجهیزات پیشرفته‌ای که دشمن در اختیار ما قرار داده. لذا یکی از تفکرات نواندیشی ایشان در روش‌های پدافندی این بود که بر خرید رادارهای پیشرفته تکیه نمی‌کرد، بلکه می‌گفت ما در مرزها نفرهایمان را می‌چینیم، با همین بی‌سیم‌های کوچک هم می‌توانیم پدافند و پوشش راداری را به کشور بدهیم، این کار هم عملاً انجام می‌شد و واقعاً بسیار مفید و موثر هم بود. اگر ما برتری هوایی را به‌دست آوردیم به دلیل همان روش‌های بسیار ساده و خودکفا بود که او در کشور به وجود آورده بود.

  یکی از موضوعاتی که درباره این شهید مطرح می‌شود تذکراتی است که در آن برهه دوستان یا حتی سران نظام به ایشان می‌دادند که خیلی خودش را درگیر پرواز نکند و از وارد شدن به فضای اجراییات منعش می‌کردند، اما ایشان چندان توجهی به این موارد نداشت. راجع به این موضوعات هم بفرمایید.

نه این‌که توجه نمی‌کرد، کاملاً هم توجه می‌کرد چون من شاهد بودم. آقای رفسنجانی و دکتر روحانی از کسانی بودند که با لباس مبدل و بسیجی بیشتر به جبهه‌ها می‌آمدند. آقای رفسنجانی تأکید داشت و می‌گفت: شما که فرمانده هستید نباید پرواز کنید و باید روی زمین کارها را تدبیر کنید. ایشان هم قول داده بود که این‌کار را نکند مگر در مواقعی که لازم است. اشاره کردم که ایشان با همه هواپیماها آشنایی داشت. در همان زمانی که شهید شد ایشان خلبان اف 14بود ولی با اف 4 و اف 5 هم پرواز می‌کرد. لزومش هم در این بود که روش‌های جدید پروازی را به معلمان خلبان این هواپیماها آموزش دهد. در همین پروازی که شهید شد و من در خدمتش بودم به ‌عنوان معلم خلبان در کابین عقب نشسته بود و در حال آموزش به من بود، بنابر این او پرواز جنگی را به ‌عنوان یک خلبان جنگی کنار گذاشته بود، ولی به‌عنوان معلم خلبان آگاهی که باید این روش‌ها را آموزش می‌داد. در زمان‌هایی که ضرورت اقتضا می‌کرد وارد عمل می‌شد. متأسفانه در آن پروازی هم که شهید شد چون تنها کسی بود که به آن منطقه آشنایی داشت، از زمین هم رفته بود چون جبهه‌های ما مملو از پدافند‌های خودی بود و ایشان با مسیر‌ها آشنایی داشت، گاهی ضرورت ایجاب می‌کرد که برخی پرواها را انجام دهد، مثل همین پروازی که در خدمتش بودم.

من به ابعادی از شخصیت شهید بابایی اشاره کردم، نه من می‌توانم تمام ابعاد را به‌طور کامل بگویم و نه مجالش در این فرصت کوتاه هست. خاطره‌ای یادم هست، در یکی از شب‌های حمله که من معاون عملیاتی پایگاه پنجم درامیدیه بودم، شهید اردستانی گفت، شهید بابایی می‌گوید به امامزاده‌ای که آنجا هست برویم، یک غروب بارانی بود، جلوی امامزاده برکه‌ای بود که در آن وضو گرفتیم و زیارت کردیم، ایشان دعای کمیل را با صدای نیمه گرفته خواند، با وجودی که من در مراسم مذهبی زیاد شرکت کرده‌ام، ولی به جرأت می‌توانم قسم بخورم از مراسم‌هایی بود که واقعاً سراپای بدن انسان را آب می‌کرد. ایشان حالت عارفانه‌ای داشت. حرف، دعا و مسائلش به جان انسان می‌نشست. او با حالتی که داشت به آن نیمه‌شب بارانی سرد حالت خاص و روحانی بخشید که انسان شیفته او می‌شد. باید با کسانی که بیشتر در خدمت ایشان بودند، صحبت شود و ابعاد شخصیتی او کشف و به‌صورت کتاب‌هایی برای آیندگان درآید. من بیش از سه چهار سال توفیق نداشتم که خدمت شهید باشم و فقط درصدی از خصایص او را دیدم که به آن اشاره کردم.

  از پرواز آخر بگویید؛ عملیات چه بود و بر چه اساسی شکل گرفته بود؟

ـ آن پرواز یک حکایت خاص دارد. آن زمان که اوج زیارت حج و عید قربان بود و از قبل تعیین شده بود که او به حج برود، چون اکثراً در جبهه‌ها بود و کمتر به خانواده‌اش می‌رسید. از طریق شهید ستاری که از شاگردان او و فرمانده نیرو بود اسم او و همسرش جز زوار بود. موعدش که رسید گفت یک درگیری پیش آمده ان شاءالله تمام که شود به شما خواهم پیوست. یک هفته قبل از آن هم قرار‌گاه رعد در پایگاه سوم همدان مستقر شده بود. در جبهه غرب نیروهای خودی وارد یک عملیات شده بودند و قرار‌گاه رعد هم از همدان پشتیبانی می‌کرد. فکر می‌کنم شب چهارشنبه بود که آن کشتار در عربستان به‌وجود آمد و تعدادی از زوار ایرانی شهید شدند، که او بسیار گریه می‌کرد و از این امر بسیار ناراحت بود. بعد از این که عملیات جنگی را انجام دادیم به من که آن موقع جانشین پایگاه دوم شکاری تبریز بودم، دستور داد فردا برو و آمادگی پرواز را آنجا به وجود بیاور چون قرار است عملیاتی در سردشت انجام شود. پنجشنبه بعد از این که آن عملیات جنگی را انجام دادیم، به تبریز رفتم و در آنجا اقدامات اولیه را انجام دادم. روز بعدش که جمعه بود، بعد از انجام یک پرواز جنگی با سرهنگ بختیاری شهید بابایی به تبریز آمدند. به ایشان گفتم آمادگی‌های لازم را انجام دادم اما موفق نشدم با تلفنی که داده بودید برای هماهنگی با سپاه ارتباط برقرار کنم، که ایشان خودش این هماهنگی را ایجاد کرد. من تأکید کردم که ما یک پرواز صبح انجام دادیم، اگر این بماند برای فردا بهتر است که گفت نه این کار باید انجام شود باید آشنایی شما مهیا باشد، چون ممکن است به‌ زودی قرارگاه به این جا منتقل شود و نیاز است که این کار هر چه سریع‌تر انجام شود. پس از انجام اقدامات اولیه پروازی، ایشان مهماتی را که بر روی هواپیمای اف 5 که دو کابینه است سوار شده بود را کافی ندانست، دستور تغییر آنها را داد که این کار حدود 20دقیقه طول کشید. من جلو و ایشان عقب کابین نشست، آخرین چک‌های پروازی انجام شد و از باند بلند شدیم. همان‌طور که اشاره کردم شهید مسیر را از پایین هم می‌دانست، آگاه‌ترین کسی بود که هم جبهه‌ها، هم مسیرها و هم خلبان‌‌ها را می‌شناخت. مسیر‌ها را که می‌رفتیم در آخرین نقطه تصمیم‌گیری‌(ip)، باید همه سوئیچ‌ها تنظیم می‌شد، خلبان مسیر و سمت ثابت داشته باشد، از آنجا زمان صفر شروع می‌شود، چون در این سرعت، ارتفاع و سمت ثابت باید عملیات‌های اوج‌گیری و بعد شیرجه انجام شود. آخرین هماهنگی و گفت و گو‌ها انجام شد به آنجا که رسیدیم آن نقطه را تنظیم کردیم و به سمت هدف رفتیم. این ip چون تقریبا بین10 تا30 کیلومتری هدف است جایی است که حتماً باید کاملاً مشخص باشد که هواپیما با سمت مشخص کارش را شروع کند، تا جایی که می‌خواهد اوج‌گیری کند و شیرجه بزند، به‌سوی هدف باشد. نیروها، تجهیزات و تجمع دشمن بود که مورد هدف واقع می‌شد، 180 درجه زدیم تا به خاک خودمان برمی‌گردیم. هدف دامنه‌های قدیمی سردشت بود. مأموریت به‌خوبی انجام شده بود و شهید از این بابت بسیار خوشحال بود. دشت غربی سردشت هم چون جنگل، سرسبز و بسیار زیبا بود او آن را تحسین و لعنت می‌کرد کسانی را که باعث شده بودند ما با دست خودمان این زیبایی را به آتش بکشیم. در موقع رفتن هم شعر مسلم را زمزمه می‌کرد. ناگهان انفجار مهیبی رخ داد که تمام داخل کابین را مه فرا گرفت، یک لحظه همه چیز به‌هم ریخت و برای لحظاتی نمی‌دانستم چه اتفاقاتی افتاد، وقتی من به خود آمدم چون داشتیم لابه‌لای ارتفاعات با ارتفاع پست می‌آمدیم، دیدم بیش از 100پا از سرعت هواپیما کشته شده بود و ما در حال رفتن در کوه بودیم. این عکس‌العمل ماهیچه‌ای ما و خواست خدا بود که توانستم هواپیما را از آن وضعیت بیرون آورم. در آن‌زمان هر‌چه صدا زدم از شهید صدایی نبود و اصوات نامفهومی از برخورد هوا با کابین شکسته به‌گوش می‌رسید و جز این چیزی شنیده نمی‌شد. بسیار سعی کردم و از رادیوی داخلی که تنها چیزی که سالم بود، او را صدا زدم اما صدایی نشنیدیم. حرکاتی که به هواپیما دادم، آینه جلوی هواپیما را تنظیم کردم که شهید را بتوانم ببینم، فقط متوجه شدم که شیشه حایل بین دو کابین شکسته و خون آلود بود و چتری هم که باید نفر را از کابین به بیرون هدایت کند متلاشی شده و حالت ارتعاش دارد، گفتم احتمالا شی به شهید خورده و او از کابین بیرون افتاده، چون من آثاری از او نمی‌دیدم این‌جا بود که با رادار منطقه تماس گرفتم و گفتم که ما مورد اصابت واقع شدیم و احتمالاً همراه من بیرون پریده، موقعیت دادند که بالگرد اضطراری بیاید و احیاناً اگر جنازه شهید در آن منطقه است بتوانند به آن برسند. مدتی که در تبریز جانشین پایگاه بودم با منطقه آشنایی داشتم و روی این آشنایی به سمت پایگاه آمدم. اعلام وضعیت اضطراری کردم، چون هواپیما وضعیت خوبی نداشت و دستگاه‌های ناوبری از کار افتاده بود و خود من هم مورد اصابت ترکش از پشت و پا بودم اما صندلی پشت من باعث شده بود که ترکش کاری به من نگیرد. نیروهای امداد و اضطراری تمام باند را گرفته بودند و من در حال کم کردن سرعت بودم که متوجه شدم دسته‌های گاز هواپیما تا یک حدی بیشتر عقب نمی‌رود و من نمی‌توانم سرعت هواپیما را کم کنم، لذا با همان سرعت بالا و سه چرخ هواپیما را روی باند آوردم چتری که عقب هواپیماهای شکاری برای گرفتن سرعت است، به علت سرعت بالا بدون این که درگیر شود رها شد، یک قلاب هم هست آن‌را هم استفاده کردم که باز نشد و سرعت هم کم نمی‌شد. سعی کردم سوئیچ‌های بنزین را قطع کنم با آن سرعت زیاد در حال وارد شدن به انتهای باند بودم، از فشاری که به ترمز‌ها آوردم لنت‌ها داغ شد و لاستیک‌های هواپیما آتش گرفت. همه موارد که استفاده شد و هواپیما متوقف نشد. انتهای باند هواپیماهای شکاری یک توری هست که هواپیما داخل آن درگیر می‌شود، وارد آن تور شدم، آن هم از دو طرف پاره شد و به دلیل قطع شدن بنزین هواپیما خاموش شد. اطفای حریق رسید و آتش لاستیک‌ها را خاموش کرد. من داخل آن تور گیر کرده بودم که آن را هم پاره کردند و من توانستم بیرون بیایم. سرهنگ بابازاده یکی از خلبان‌ها که معاون عملیات آن زمان بود، از هواپیما بالا رفت و وقتی کابین عقب را دید به سرش زد و با شیون گفت: شهید اینجاست. متأسفانه او مورد اصابت واقع شده بود، فشار انفجار او را به یک طرف صندلی فشرده کرده بود و دست چپش هم افتاده بود پشت دسته گازهایی که من از جلو سعی می‌کردم آنها راببندم، بر اثر تلاشی که من کرده بودم دست از پوست در آمده بود. در نهایت جنازه شهید را پایین آوردند، وقتی جنازه او حمل می‌شد اذان ظهر عید قربان را می‌گفتند، جمعه 15 مرداد سال‌66 روز عید قربان بود. قولی که شهید داده بود که روز عید قربان به کاروان زیارت بپیوندد که ذبح ابراهیم شد و به لقاءا... پیوست. من در خاطرات تیمسار دادپی خواندم که گفته بود من شهید را احرام بسته درطواف دیدم به سمتش رفتم که پیدایش نکردم. واقعاً او در آن روز به حج رفت و در آن روز قربانی شد.

او همیشه از خدا شهادت را می‌خواست و دوست داشت طوری شهید شود که کمترین ضرر را به جمهوری اسلامی بزند. واقعاً هم همین اتفاق افتاد چون هیچ خلبانی نیست که شهید شود و هواپیمایش سالم بنشیند ولی این اتفاق برای شهید بابایی افتاد.

   شما بعد از آن اتفاق چه حس و حالی داشتید؟

ـ دیگر نمی‌توان نام آن را حس و حال گذاشت. وقتی از هواپیما پیاده و با این شرایط مواجه شدم، انگار همه دنیا بر روی سرم خراب شد. فرمانده‌ پایگاه امیر رستگارفر بود که که زیر بغل من را گرفته و کناری برد. در آنجا من برای مدتی اصلاً نمی‌دانستم در دنیا چه می‌گذرد. واقعا یک فرد بسیار مثبت، موثر و مفید با کارایی خوب بود، که اگر می‌ماند می‌توانست خیلی موثر واقع شود.

  فکر می‌کنید بعد از شهادت ایشان تا چه اندازه منش و خواسته‌های ایشان، چه در سطح جامعه و چه در سطح نیرو جاری و ساری است؟ و فکر می‌کنید دیگران تا چه حد راه ایشان را ادامه دهند؟

ـ ایشان آثار عملی و پابرجایی به وجود آورد. این‌طور نیست که ما بگوییم که او یک کتابی نوشت و کسی نخواند. روشی به ‌وجود آورد که در نیرو‌ی هوایی ما دنباله رو دارد و عملاً چون مفید بود اجرا می‌شود. نمی‌دانم جامعه چقدر از این شهید الگو گرفته است شاید کسانی که باید این رسالت را انجام می‌دادند کوتاهی کردند. آموزه‌ای که باید از زندگی این شهید به جوانان داده می‌شد داده نشده است. ولی آن روش‌های عملی که ایشان در نیروی هوایی به وجود آوردند همچنان ادامه دارد. تمام متفکران نیروی هوایی به این روش‌ها مجهز هستند. من مصداق تفکر و گفتار این شهید را عیناً در تحول جنگ تحمیلی زمانی که خود آمریکا، عراق را مورد تجاوز قرار داد، دیدم. تعدادی از خلبان‌های عراقی فرار کرده و به کشور ما آمده بودند، من آن موقع فرمانده پایگاه دوم تبریز بودم صحبتی با آنان داشتم که الان وضعتان چیست آنها مطرح کردند که هر چه دشمن به ما داد هیچ فایده‌ای برای ما نداشت و ندارد. به آنها گفتم چه می‌خواهید تا سوغات به کشور‌تان ببرید؟ گفتند فانوس به ما دهید. واقعاً تعجب کردم و این حرف شهید یادم آمد که اگر ما دوچرخه بسازیم خود‌کفا می‌شویم و با چنگ خودمان برای خودمان یک پناهگاه بکنیم این به‌حال ما مفید است و من آنجا عیناً دیدم و فهمیدم باید یک تفکر بسیجی خودکفایی در کشورمان بوجود بیاوریم تا خودمان روی پای خودمان بایستیم. اگر می‌خواهیم در مقابل دشمن پابرجا و مستحکم باقی بمانیم باید از فکر نیروهای داخلی خودمان استفاده کنیم، ابداعات و اختراعات نظامی و سامانه تجهیزاتی خودمان را داشته باشیم.

  

وصیت نامه شهید بابایی

همسرم ! راه خدا را انتخاب کن که جز این راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.

ملیحه جان همانطوری که می دانی احترام مادر واجب است . اگر انسان کوچکترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت می شود مادر است که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه اش می باشد.
ملیحه جان اگر مثلاً نیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتماً از قرآن مجید و سخنان پیامبران – امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس هر چه می خواهی بگو. البته درباره هر چیزی اول فکر کن . هر چه که بخواهی در قرآن مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست می شه ولی من می خواهم که همیشه خوب فکر کنی . مثلاً وقتی یک نفر به تو حرفی می زند زود ناراحت نشو درباره اش فکر کن ببین آیا واقعاً این حرف درسته یا نه . البته بوسیله ایمانی که به خدا داری.

ملیحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد . اما برگردیم سرحرف اول اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست حتماً به او کمک کن . تا میتونی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که می شناسی و یا نمی شناسی خوبی کن. نگذار کسی از تو ناراحت بشه و برنجه.

هر کسی که به تو بدی می کند حتماً از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خودش پشیمون شد از او ناراحت نشو. هرگز بخاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.

ملیحه جون در این دنیا فقط پاکی، صداقت، ایمان، محبت به مردم، جان دادن در راه وطن، عبادت باقی می ماند. تا می تونی به مردم کمک کن . حجاب، حجاب را خیلی زیاد رعایت کن . اگه شده نان خشک بخور ولی دوستت، فامیلت را که چیزی نداره، کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده. تا میتونی خیلی خیلی عمیق درباره چیزی فکر کن. همیشه سنگین باش. زود از کسی ناراحت نشو از او بپرس که مثلاً چرا اینکار را کردی و بعد درباره آن فکر کن و تصمیم بگیر.

ملیحه به خدا قسم به فکر تو هستم ولی می گویم شاید من مردم باید ملیحه ام همیشه خوشبخت باشد . هرگز اشتباه فکر نکند . همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند . چون جز این راه راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد .

ملیحه باید مجدداً قول بدهی که همیشه با حجاب باشی . همیشه با ایمان باشی . همیشه به مردم کمک کنی . به همه محبت کنی . در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست.

اگه می خواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرفهایم گوش کنی . ملیحه هرچقدر میتونی درس بخون . درس بخون درس بخون . خوب فکر کن . به مردم کمک کن . کمک کن . خوب قضاوت کن . همیشه از خدا کمک بخواه . حتماً نماز بخون . راه خدا را هرگز فراموش نکن.

همیشه به خاطرت این کلمات بسیار شیرین و پر ارزش را بسپار: کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد ، یعنی طوری با آنها رفتار کند که رضایت آنها را جلب نماید، همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود.

ملیحه مهربانم هروقت نماز میخونی برام دعا کن .

بیادت داغ بر دل می نشانم     زدیده خون به دامن می فشانم

چونی گر نالم از سوز جدایی        نیستان را به آتش می کشانم

 

وصیت نامه دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

خدایا، خدایا، تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار . به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می کشم وصیت نامه بنویسم . حال سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاءالله خلاصه می کنم .

خدایا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده .

خدایا ، همسر و فرزندانم را به تو می سپارم .

خدایا ، در این دنیا چیزی ندارم ، هرچه هست از آن توست .

پدر و مادر عزیزم ، ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم .

عباس بابایی

۲۲/۴/۶۱

۲۱ ماه مبارک رمضان

شهید بابایی در قاب تصویر

 

تهیه و تنظیم:کورش بوستانی